تبليغاتX
عاشقان خدا
دوستان این وبلاگ به طور کل عرفانی و مختص عاشقان معنویات است
بسمه رب
با عرض سلام خدمت عاشقان
دوستان باز محرم با خاطره هايي از رشادت ها و دليري ها آمد و ما نميدانيم دراين ماه بخاطر حضرت امام حسين بن علي(ع)محزون باشيم يا شاد زيرا شاديمان از آن است كه اين روز ،روز سرنوشت سازي براي شيعيان بود به هر حال شهادت مولاي عاشقان و شهداي كربلا را به منجي عالم حضرت مهدي(عج) و تمامي شيعيان تسليت عرض ميدارم.
***
ای آب فرات ز کجا می آیی
آغشته به خون شهدا می آیی
خود را نرساندی بر لب خشک حسین
اینک ز چه روی به کربلا می آیی
***
سقاي حرم رفت و دگر بار نيامد
شد آب دل تشنه لبان ، يار نيامد
خم شد کمر سيد و سالار شهيدان
زيرا که سپهدار و علمدار نيامد
***
اي تشنه لبي که آب شرمنده توست
هر قطره ز هر سحاب شرمنده توست
با سوز عطش گذشتي از آب فرات
والله که انتخاب ، شرمنده توست
***
کس همچو تو سقاي جگر تشنه نديد
شرمنده تو آب شد و آه کشيد
آندم که شفق ز روي ماه تو دميد
از داغ تو پشت عشق ناگاه خميد
***
اي ساقي سرمست ز پا افتاده
دنبال لبت آب بقا افتاده
دست و علم و اشک ، سه حرف عشق است
افسوس ز هم اين سه جدا افتاده
***
ذکر حاتم اصم قدس الله روحه

آن زاهد زمانه ، آن عابد يگانه , آن معرض دنيا ، آن مقبل عقبي ، آن حاکم کرم ، شيخ حاتم اصم رحمه الله عليه ؛ از بزرگان مشايخ بلخ بود و در خراسان بر سر آمده بود.مريد شقيق بلخي بود و نيز خضرويه را ديده بود و در زهد و رياضت و ورع و ادب و صدق و احتياط بي بدل بود .توان گفت که بعد از بلوغ يک نفس بي مراقبت و بي محاسبت از وي بر نيامده بود و يک قدم بي صدق و اخلاص برنگرفته بود تابه حدي که جنيد گفت :صديق زماننا حاتم الاصم .
و او را در سخت گرفتن نفس و دقايق مکر نفس و معرفت رعونات نفس کلماتي عجيب است و تصانيفي معتبر و نکت و حکومت او نظير ندارد .
چنانکه يکي روز را گفت :اگر مردمان شما را پرسند که از حاتم چه آموزيد چه مي گوييد ؟ گفتند : گوييم علم .
گفت :اگر گويند حاتم را علم نيست ؟ گفتند : بگوييم حکمت.
گفت : اگر گويند حکمت نيست چه گوييد ؟
گفتند :بگوييم دو چيز .يکي خرسندي بدانچه در دست است ؛ دوم نوميدي از آنچه در دست مردمان است .
يکي روز اصحاب را پرسيد : عمري است تامن رنج شما مي کشم .باري ،هيچ کس چنانکه مي بايد نشده ايد ؟
يکي گفت :فلان کس چندين غزا کرده است .
گفت :مردي غازي بود ، مرا شايسته اي مي بايد .
گفتند :فلان کسي بسي مال بذ ل کرده است .
گفت:مردي سخي بود ،مرا شايسته اي مي بايد .
گفتند :فلان کس بسي حج کرده است .
گفت:مردي حاجي بود ، مرا شايسته اي مي بايد.
گفتند :ما ندانيم .تو بيان کن که شايسته کيست ؟
گفت:آنکه از خداي نترسد و جز به خداي اميد ندارد .
و کرم او را تا به حدي که روزي زني به نزد او آمد و مساله اي پرسيد .مگر بادي از او رها شد .حاتم گفت:آواز بلند تر کن که مرا گوش گران است .
تا پيرزن را خجالت نيايد .پيرزن آواز بلند کرد تا او آن مساله را جواب داد . بعد از آن تا آن پيرزن زنده بود خويشتن کر ساخت تا کسي با آن پيرزن نگويد که او آنچنان است .چون پيرزن وفات کرد آنگاه سخن آهسته را جواب داد که پيش از آن هر که با او سخن گفتي ، گفتي بلند ترگوي .بدين سبب اصمش نام نهادند.
نقل است روزي در بلخ مجلس مي داشت .مي گفت :الهي هر که امروز در اين مجلس گناهکار تر است و ديوان سياه تر است و بر گناه دليرتر است تو او را بيامرز .
مردي بود که نباشي کردي ،و بسيار گورها را باز کرده بود ، و کفن برداشته -در آن مجلس حاضر بود -چون شب در آمد به عادت خويش به نباشي رفت .چون خاک از سر گور برداشت از لحد آوازي شنود که شرم نداري که در مجلس اصم دي روز آمرزيده گشتي ، ديگر امشب به کار خود مشغول شوي ؟
نباش از خاک برآمد و برحاتم رفت و قصه باز گفت و توبه کرد .
سعد بن محمد الرازي گويد :چند سال حاتم را شاگردي کردم .هر گز نديدم که او در خشم شد ، مگر وقتي به بازار آمده بود ، يکي را ديد را که شاگردي را از آن او گرفت بود و بانگ مي کرد که چندين گاه است که کالاي من گرفته است و خورده و بهاي آن نمي دهد .شيخ گفت :اي جوانمرد !مواساتي بکن .مرد گفت :مواسا ندارم .سيم خواهم .هر چند گفت :سود نداشت .در خشم شد و ردا از کتف برگرفت و برزمين زد.در ميان بازار پر زر شد همه .
درست گفت :هلا برگير حق خويش را و زيارت برمگير که دستت خشک شود .مرد زر برچيدن گرفت تا حق خويش برگرفت ،نيزصبر نتوانست کرد ، دست دراز کرد تا ديگر بردارد دستش در ساعت خشک شد .
نقل است که حاتم يکي را به دعوت خواند .گفت :مرا عادت نيست به مهماني رفتن .
مرد الحال کرد .گفت :اگر لابد است اجابت کردم .سه کار تو را بايد کرد .گفت :بکنم .
گفت :آنجا نشينم که من خواهم ،و آن کني که من خواهم ، و آن خورم که من خواهم .گفت :نيک آيد.
چون سفره بنهادند حاتم قرصي جوين از آستين بيرون کرد و خوردن گرفت .گفت :يا شيخ از طعام ما چيزي بخور .
گفت :شرط کرده ام که آن خورم که من خواهم .
چون فارغ شدند گفت :آن سه پايه را در آتش بنه تا سرخ شود .
مرد چنان کرد .گفت :اکنون بدين راه گذر بنه .
مرد چنان کرد .برخاست و پاي بر سه پايه نهاد و گفت :قرصي خوردم .و بگذشت .
و گفت : اگر شما مي دانيد صراط حق است و دوزخ حق است و از هر چه کرده باشيد بر آن صراط پرسند انگاريد که اين سه پايه آن صراط است ، پاي بر آنجا نهيد و هر چه امروز در اين دعوت بخورديت حساب به من بدهيد.
گفتند :يا حاتم !ما را طاقت آن نباشد .
حاتم گفت :پس فردا چون طاقت خواهيد داشتن که از هر چه کرده باشيد در دنيا و خورده از همه باز پرسند قال الله تعالي و لتسئلن يومئذ عن النعيم .آن دعوت بر همه ماتم شد .
نقل است که يک روز کسي بر او آمد .گفت :مال بسيار دارم و مي خواهم که از اين مال تو را و ياران تو را بدهم .مي گيري ؟
گفت :از آن مي ترسم که تو ميري .مرا بايد گفت که روزي دهنده آسمان ، روزي دهنده زمين بمرد.
مردي حاتم را گفت :از کجا مي خوري؟
گفت :از خرمنگاه خداي که آن نه زيادت و نه نقصان پذيرد .
آن مرد گفت :مال مردمان به فسوس مي خوري .حاتم گفت :از مال تو هيچ مي خورم ؟گفت :ني .گفت :کاشکي تو از مسلمانان بودتي .گفت :حجت مي گويي ؟گفت :خداي تعالي روز قيامت از بنده حجت خواهد .گفت :اين همه سخن است .
گفت : خداي تعالي سخن فرستاده است ومادر بر پدر تو به سخن حلال شده است .گفت :روزي شما از آسمان آيد ؟
گفت :روزي همه از آسمان آيد وفي السماء رزقکم و ما توعدون .گفت :مگر از روزن خانه شما فرو مي آيد؟
گفت :در شکم مادر بودم ،آن روز نه روزي مي آمد ؟
گفت :بستان بخسب تا روزي به دهان تو آيد .
حاتم گفت:دو سال در گهواره استان خفته بودم و روزي به دهان من در مي آمد .
گفت: هيچ کس را ديدي که مي درود ناکشته ؟
گفت:موي سرت که مي دروي ناکشته است .
گفت:درهوا رو تا به تو روزي رسد .
گفت :چون مرغ شوم تا برسد .
گفت :به زمين فرو رو تا برسد .
گفت :اگر مور شوم برسد .گفت :زيرآب شو و روزي بطلب .
گفت :ماهي را روزي در زير آب مي دهد اگر به من نيز رسد ،عجب نبود .
آن مرد خاموش گشت و توبه کرد .گفت :مرا پندي ده .
گفت :طمع از خلق ببر تا ايشان بخيلي از ببرند ،و نهاني ميان خويش با خداي نيکو کن تا خداي آشکاراي تو را نيز نيکو گرداند ،و هرکجا باشي خالق را خدمت کن تا خلق تو را خدمت کنند ، و هم او را .
مرد ي گفت :از کجا مي خوري ؟گفت :ولله خزائن السموات و الارض .
نقل است که حاتم پرسيد ، مرا احمد حنبل را که :روزي را مي جويي؟
گفت :جوييم .
گفت:پيش از وقت مي جويي ، يا پس از وقت ، يا در وقت مي جويي ؟
احمد انديشيد :اگر گويم پيش از وقت ، گويد چرا روزگار خود ضايع مي کني ؟و اگر گويم پس از وقت ،گويد چرا مشغول شوي به چيزي که حاضر خواهد بود ؟فروماند در اين مساله .
بزرگي گفت:جواب چنين مي بايست نبشت که جستن بر ما نه فريضه است و نه واجب و نه سنت .چه جويم چيزي را که از اين هر سه نيست و طلب کردن چيزي که وي خود تو را مي جويد .به قول رسول عليه السلام او خود برتو آيد .و جواب حاتم اين است:علينا ان نعبده کما امرنا و عليه ان يرزقنا کما وعدنا .
نقل است که حامد لفاف گفت که حاتم گفت :هر روزي بامداد ابليس وسوسه کند که امروز چه خوري ؟گويم مرگ .گويد :چه پوشي ؟گويم :کفن .گويد :کجا باشي؟گويم :در گور .گويد :ناخوش مردي .مرا ماند و رفت .
نقل است که زن وي چنان بود که گفت :من به غزو مي روم .زن را گفت :تو را چندي نفقه مانم .گفت :چندانکه زندگاني بخواهي ماند .گفت :زندگاني به دست من نيست .گفت :روزي همه به دست تو نيست .
چون حاتم رفت پيرزني مر زن حاتم را گفت :حاتم روزي تو چه مانده است ؟گفت :حاتم روزي خواره بود ، روزي ده اينجاست نرفته است .
نقل است که حاتم گفت :چون به غزا بودم ترکي مرا بگرفت و بيفگند تا بکشد .دلم هيچ مشغول نشد و نترسيد .منتظر بودم تا چه خواهد کرد .کاردي مي جست .ناگاه تيري بر وي آمد و از من بيفتاد .گفتم:تو مرا کشتي يا من تو را .
نقل است که کسي سفري خواست رفت.حاتم را گفت :مرا وصيتي کن .گفت :اگر يارخواهي تو را خداي بس ، و اگر همراه خواهي کرام الکاتبين بس ، اگر عبرت خواهي تو را دنيا بس ،و اگر مونس خواهي قران بس ،و اگر کار خواهي عبادت خداي تو را بس ،و اگر وعظ خواهي تو را مر گ بس ، و اگر اين که ياد کردم تو را بسنده نيست دوزخ تو را بس .
نقل است که حاتم روزي حامد لفاف را گفت چگونه اي ؟گفت :به سلامت و عافيت .
او گفت :سلامت بعداز گذشتن صراط است و عافيت آن است که در بهشت باشي.
گفتند :تو را چه آرزو کند ؟
گفت :عافيت.
گفتند :همه روز در عافيت نه يي ؟
گفت :عافيت من آن روز است که آن روز عاصي نباشم .
نقل است که حاتم را گفتند :فلان مال بسيار جمع کرده است .
گفت :زندگاني به آن جمع کرده است ؟گفتند :نه.
گفت :مرده را مال به چه کار آيد ؟
يکي حاتم را گفت :حاجتي هست ؟گفت :هست.گفت :بخواه .
گفت :حاجتم آن است که نه تو مرا بيني و نه من تو را .
و يکي از مشايخ حاتم را پرسيد :نماز چگونه کني ؟
گفت :چون وقت در آيد وضوي ظاهر کنم و وضوي باطن کنم .گفت :ظاهر را به آب پاک کنم و باطن را به توبه ، و آنگاه به مسجد درآيم و مسجد حرام را مشاهده کنم ، و مقام ابراهيم را درميان دو ابروي خود بنهم ،و بهشت را بر راست خود و دوزخ را بر چپ خود ، و صراط زير قدم خود دارم ،و ملک الموت را پس پشت خود انگارم ،و دل را به خداي سپارم .آنگاه تکبير گويم با تعظيم و قيامي به حرمت و قرائتي با هيبت و سجودي با تضرع و رکوعي با تواضع و جلوسي به حلم و سلامي به شکر گويم .نماز من اين چنين بود .
نقل است که يک روز به جمعي از اهل علم بگذشت و گفت :اگر سه چيزدرشماست و اگر نه دوزخ را واجب است .گفتند :آن سه چيز چيست ؟
گفت :حسرت دينه که از شما گذشت نتوانيد در آن طاعت زيادت کردن و نه گناهان را عذرخواستن ، و اگر امروز به عذردينه مشغول شوي حق امروز کي گزاري ؟ديگر امروز را غنيمت شمردن و در صلاح کار خويش کوشيدن به طاعت و خشنود کردن خصمان ؛سوم ترس و بيم آنکه فردا به تو چه خواهد رسيد .نجات بود يا هلاک ؟
و گفت :خداي تعالي سه چيز در سه چيز نهاده است .فراغت عبادت پس از امن مونت نهاده است و اخلاص درکار در نوميدي از خلق نهاده است و نجات از عذاب به آوردن طاعت نهاده است تا مطيع اويي .اميد نجات است .
و گفت :حذر کن از مرگ به سه حال که تو را بگيرد ؛ کبر و حرص و خراميدن .اما متکبر را خداي از اين جهان بيرون نبرد تا نچشاند خواريي از کمترين کس از اهل وي .و اما حريص را بيرون نبرد از اين جهان مگر گرسنه و تشنه ، گلويش را بگيرد و گذر ندهد تا چيزي بخورد .اما خرامنده را بيرون نبرد تا او را نغلتاند در بول و حديث.
و گفت :اگر وزن کنيد کبر زاهدان روزگار ما را وعلما و قراء ايشان را بسي زيادت آيد از کبر امرا و ملوک .
و گفت :به خانه و باغ آراسته غره مشو که هيچ جاي بهتر از بهشت نيست .آدم ديد آنچه ديد ديگر به بسياري کرامت و عبادت غره مشو که بلعم با چندان کرامت و با نام بزرگ خداي که او را داده بود .ديد آنچه ديد خداي تعالي گفت :فمثله کمثل الکلب .ديگر به بسياري عمل غره مشو،که ابليس با آن همه طاعت ديد .آنچه ديد ديگر به ديدن پارسايان و عالمان غره مشو که هيچ کس بزرگتر از مصطفي نبود صلي الله و علي آله و سلم ، ثعلبه در خدمت وي بود و خويشانش وي را مي ديدند و خدمت مي کردند و هيچ سود نداشت .
و گفت :هر که در اين مذهب آيد سه مرگش ببايد چشيد :موت الابيض و آن گرسنگي است ؛و مودت الاسود و آن احتمال است ؛و موت الاحمر ؛و آن مرقع داشت است.
وگفت :هرکه به مقدار يک سبع از قرآن حکايات پارسايان در شبانه روزي برخود غرضه نکند دين خويش به سلامت نتواند نگاه داشت.
و گفت :دل پنج نوع است :دلي است مرده ؛ودلي است بيمار ؛و دلي است غافل؛ودلي است منتبه ،و دلي است صحيح .دل مرده
دل کافران است .دل بيمار ،دل گناهکاران است .دل غافل ،دل برخوردار است.دل منتبه ،دل جهود بدکار است،قالوا قلوبنا علف .ودل صحيح ، دل هوشيار است که در کار است و با طاعت بسيار است وبا خوف از ملک ذوالجلال است .
و گفت :در سه وقت تعهد نفس کن :چون عمل کني ياد دار که خداي ناظر است به تو ؛ و چون گويي ياد دار که خداي مي شنود آنچه مي گويي ؛ و چون خاموش باشي ياد دار که خداي مي داند که چگونه خاموشي.
و گفت :شهوت سه قسم است :شهوتي در خوردن ؛شهوتي است در گفتن ؛ و شهوتي است در نگريستن .درخوردن اعتماد بر خداي نگاه دار ؛و در گفتن راستي نگاه دار ؛و در نگريستن عبرت نگاه دار .
و گفت :در چهار موضع نفس خود را باز جوي :در عمل صالح بي ريا ؛ و در گرفتن بي طمع ؛ و در دادن بي منت ؛ و درنگاه داشتن بي بخل .
و گفت :منافق آن است که آنچه در دنيا بگيرد به حرص گيرد و اگر منع کند به شک منع کند و اگر نفقه کند در معصيت نفقه کند و مومن آنچه گيرد به کم رغبتي و خوف گيرد و اگر نگاه دارد به سختي نگاه دارد.يعني سخت بود بر ا و نگاه داشتن و اگر نفقه کند در طاعت بود خالصا لوجه الله تعالي .
و گفت :جهاد سه است ؛ جهادي درسر با شيطان تا وقتي که شکسته شود ؛ و جهادي است در علانيه در اداي فرايض تا وقتي که گزارده شود .چنانکه فرموده اند نماز فرض به جماعت آشکار و زکوه آشکارا و جهادي است با اعداء دين در غزوه اسلام تا کشته شود يا بکشد .
و گفت:مردم را از همه احتمال بايد کرد ،مگر از نفس خويش .
و گفت :اول زهد اعتماد است برخداي ،وميانه آن صبراست ؛ و آخر آن اخلاص است.
و گفت :هر چيزي را زينتي است.زينت عبادت خوف است و علامت خوف کوتاهي امل است ؛ و اين آيت خواند الا تخافوا ولا تحزنوا.
و گفت :اگر خواهي که دوست خدا باشي ، راضي باش به هر چه خداي کند ، و اگر خواهي که تو را در آسمانها بشناسند بر توباد به صدق وعده .
و گفت :شتابزدگي از شيطان است ، مگر در پنج چيز :طعام پيش مهمان نهادن ؛ و تجهيزمردگان ؛و نکاح دختران بالغه ؛و گزاردن وام ؛ و توبه گناهان .
نقل است که حاتم را چيزي فرستادندي ؛ قبول نکردي .گفتند :چرا نمي گيري ؟
گفت:اندر پذيرفتن ذل خويش ديدم و اندر نا گرفتن عز خويش ديدم .
يکبار قبول کرد .گفتند :چه حکمت است ؟ گفت :عز او بر عز خويش اختيار کردم ، و ذل خويش برذل او پذيرفتم .
نقل است چون حاتم به بغداد آمد خليفه را خبر دادند که زاهد خراسان آمده است.او را طلب کرد .چون حاتم از در آمد خليفه را گفت :يا زاهد !
خليفه گفت :من زاهد نيم که همه دنيا زيرفرمان من است.زاهدتويي .حاتم گفت :ني ، که تو زاهدي ،که خداي تعالي مي فرمايد قل متاع الدنيا قليل .و تو به اندکي قناعت کرده اي زاهد تو باشي نه من ، که به دنيا و عقبي سر فرود نمي آورم ، چگونه زاهد باشم ؟
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 7:40  توسط سه تار درویش  | 

بسم او

سلام

عاشقان بازهم با شماییم و حاجت دردو دل داریم پس چه بهتر که باز هم باید عارفان خود را تسکین بخشیم.در ضمن جهت راحتی عزیزان تابلو گفتمانی گذاشتیم تا پیشنهادات و انتقادات خود را از بنده ی حقیر به ظاهر آورید.

یا مولا

ذکر امام احمد حنبل قدص الله روحه


آن امام دين و سنت ، آن مقتداي مذهب و ملت ، آن جهان درايت و عمل ، آن مکان کفايت بي دل ، آن صاحب تبع زمانه ، آن صاحب ورع يگانه ، آن سني آخر و اول ، امام به حق احمد حنبل رضي الله عنه ، شيخ سنت و جماعت بود و امام دين و دولت و هيچ کس را در علم احاديث آن حق نيست که او را ؛ و در ورع و تقوي و رياضت وکرامت شاني عظيم داشت و صاحب فراست و مستجاب الدعوه بود و جمله فرق او را مبارک داشته اند از غايت انصاف ، و از آنچه بر او اقرار کردند مقدس و مبراست ، تا حدي که پسرش يک روز معني اين حديث مي گفت که خمر طيبه آدم بيده . و در اين معني گفتن دست از آستين بيرون کرده بود . احمد گفت :چون سخن يدالله گويي به دست اشارت مکن .
و بسي مشايخ کبار ديده بود چون ذوالنون و بشر حافي و سري سقطي و معروف کرخي و مانند ايشان . و بشر حافي گفت : احمد حنبل را سه خصلت است که مرا نيست . حلال طلب کردن هم براي خود و هم براي عيال و من براي خود طلب کنم ...
پس سري سقطي گفت : او پيوسته مضطر بود در حال حيات از طعن معتزله و در حال وفات در خيال مشبهه و او ا زهمه بري .
نقل است که چون در بغداد معتزله غلبه کردند گفتند : او را تکليف باطد کرد تا قرآن مخلوق گويد .
پس او را به سراي خليفه بردند . سرهنگي بر در سراي خليفه بود . گفت : اي امام ! زينهار تا مردانه باشي که وقتي دزدي کردم هزار چوبم بزدند ، مقر نشدم ، تا عاقبت رهايي يافتم . من بر باطل چنين صبر کردم تو که بر حقي اوليتر باشي .
احمد گفت : آن سخن او ياري بود مرا .
پس او را مي بردند و او پير و ضعيف بود . بر عقابين کشيدند و هزار تازيانه بزدند که قرآن را  مخلوق گوي ، و نگفت ، و در آن ميانه بند ايزارش گشاده شد و دستهاي او بسته بودند . دو دست ازغيب پديد آمدند وببست . چون اين برهان بديدند ، رها کردند و هم در آن وفات کرد ، و در آخر کار قومي پيش او آمدن و گفتند : در اين قوم که تو را رنجانيدند چه گويي ؟
گفت : از براي خدا مرا مي زدند ، پنداشتند که بر باطل ام .
به مجرد زخم چوب با ايشان به قيامت هيچ خصومت ندارم .
نقل است که جواني مادري بيمار داشت و زمين شده . روزي گفت : اي فرزند ! اگر خشنودي من مي خواهي پيش امام احمد رو و بگو تا دعا کند براي من . مگر حق تعالي صحت دهد که مرا دل از اين بيماري بگرفت .
جواني به در خانه امام احمد شد وآواز داد . گفتند :کيست ؟
گفت : محتاجي .
حال باز گفت که :مادري بيمار دارم و از تو دعايي مي طلبد .
امام عظيم کراهيت داشت  از آن معني که مرا خود چرا مي شناسد . پس امام برخاست و غسل کرد و به نماز مشغول شد . خامدم امام گفت : اي جوان ! تو بازگرد که امام به کار تو مشغول است .
جوان بازگشت . چون به در خانه رسيد مادرش برخاست و در بگاشد و صحت کلي يافت و به فرملان خداي تعالي.
نقل است که بر لب آبي وضو مي ساخت . ديگري بالاي او وضو مي ساخت . حرمت امام را برخاست و زير امام شد و وضو ساخت . چون آن مرد وفات کرد او را به خواب ديد ند . گفتند : خداي با تو چه کرد ؟
گفت : بر من رحمت کرد ، بدان حرمت داشت که آن را امام را کردم در وضو ساختن .
نقل است که احمد حنبل گفت : به باديه فرو شدم ،  به تنها راه گم کردم .اعرابي را ديدم به گوشه اي . نشسته تازه . گفتم : بروم و از وي راه پرسم . رفتم و پرسيدم . گفت : مرا گرسنه است .
پاره اي نان داشتم و بدو مي دادم . او در شوريد . گفت : اي احمد ! تو که اي که به خانه خداي روي ، به روزي رسانيدن از خداي راضي نباشي ، لاجرم راه گم کني .
احمد گفت : آتش غيرت در من افتاد .
گفتم : الهي تو را در گوشه ها چندين بندگانند وپوشيده .
آن مرد گفت : چه مي انديشي ، اي احمد ! چه مي انديشي ؟ او را بندگانند که اگر به خداي تعالي سوگند دهند جمله زمين و کوهها زر گردد براي ايشان .
احمد گفت :نگه کردم . جمله آن زمين و کوه زر شده بودند . از خود بشدم . هاتفي آواز داد : چرا دل نگاه نداري اي احمد که او بنده اي است ما را که اگر خواهد از براي آسمان بر زمين زنيم بر آسمان و او را به تو نموديم اما نيزش مي بيني .
نقل است که احمد در بغداد نشستي ، اما هرگز نان بغداد نخوردي و گفتي : اين زمين را اميرالمومنين عمر رضي الله عنه وقف کرده است بر غازيان . و زر به موصل فرستادي تا از آنجا آرد آوردند و از آن نان خوردي . پسرش صالح بن احمد يک سال در اصفهان قاضي بود و صايم الدهر و قايم الليل بود و در شب دو ساعت بيشتر نخفتي و بر در سراي خود خانه اي بي در ساخته بود و شب آنجا دو ساعت بيشتر نخفتي و بر در سراي خود خانه اي بي در ساخته بود و شب آنجا نشستي که نبايد که در شب کسي را مهمي باشد و در بسته يابد . اين چنين قاضي بود . يک روز براي امام احمد نان مي پخت . خمير مايه از آن صالح بستندند.چون نان پيش احمد آوردند گفت :اين نان را چه بوده است ؟
گفتند : خميرمايه از آن صالح است .
گفت : آخر او يکسال قضاي اصفهان کرده است . خلق ما را نشايد .
گفتند : پس اين را چه کنيم ؟
گفت : بنهيد ، چون سايلي بيابيد و بگوييد که خمير از آن صالح است اگر مي خواهيد بستانيد .
چهل روز در خانه بود که سايلي نيامد که بستاند . آن نان بوي گرفت و در دجله انداختند . احمد گفت : چه کرديد آن نان ؟
گفتند : به دجله انداختيم .
احمد بعد از آن هرگز ماهي دجله نخورد و در تقوي تا حدي بود که گفت : در جمعي اگر همه سرمه داني سيمين بود نبايد نشستن .
نقل است که يکبار به مکه رفته بود . پيش سفيان عيينه تا اخبار سماع کند . يک روز نرفت . کس فرستاد تا بداند که چرا نيامده است ؟ چرا برفت ، احمد جامه به گازر داده بود و برهنه نشسته بود و نتوانست بيرون آمدن . مردي بر ايشان آمد و گفت : من چندين دينار بدهم تا در وجه خود نهي . گفت : نه .
گفت : جامه خود عاريت دهم . گفت : نه . گفت : بازگردم تا تدبير نکني .
گفت : کتابي مي نويسم ، از مزد آن کرباس بخر براي من . گفت : کتان بخرم ؟
گفت : نه ، آستر بستان ، تا پنج گز به پيراهن کنم و پنج گز به جهت ايزار پاي.
نقل است که احمد را شاگردي مهمان آمد . آن شب کوزه آب پيش او برد ، بامداد همچنان پر بود . احمد گفت : چرا کوزه آب همچنان پر است ؟؟
طالب علم گفت : چند کردمي ؟
گفت : طهارت و نماز شب و الا اين علم به چه مي آموزي ؟
نقل است که احمد مزدوري داشت . نماز شام شاگردي را گفت تا زيادت از مزد چيزي بوي دهد . مزدور نگرفت . چون برفت . امام احمد فرمود :برعقب او ببر که بستاند .
شاگرد گفت : چگونه ؟
گفت : آن وقت در باطن خود طمع آن نديده باشد . اين ساعت چون بيند بستاند .
وقتي شاگردي ديرينه را مهجور کرد ، به سبب آنکه بيرون در خانه را به کاه گل بيندوده بود . گفت : يک ناخن از شاهراه مسلمانان گرفته اي تو را نشايد علم آموختن .
امام وقتي سطلي به گرو نهاده بود . چون باز گرفت بقال دو سطل آورد . گفت : آن خود بردار که من نمي شناسم از آن تو کدام است .
امام احمد سطل به وي رها کرد و برفت .
نقل است که مدتي احمد را آروزي عبدالله مبارک مي کرد تا عبدالله آنجا آمد . پس احمد گفت : اي پدر ! عبدالله مبارک به درخانه است . که به ديدن تو آمده است .
امام احمد راه نداد . پسرش گفت : در اين چه حکمت است که سالهاست تا در آرزوي او مي سوختي . اکنون که دولتي چنين به در خانه تو آمده است ، راه نمي دهي ؟
احمد گفت : چنين است که تو مي گويي اما مي ترسي که اگر او را ببينم خو کرده لطف او شوم . بعد از آن طاقت فراق او ندارم . همچنين بر بوي او عمر مي گذارم تا  آنجا بينم که فراق در پي نباشد .
و او را کلماتي عالي است در معاملات و هرکه از او مساله پرسيدي ، اگر معاملتي بودي جواب دادي ، و اگر از حقايق بودي حوالت به بشر حافي کردي .
و گفت : از خداي تعالي در خواست کردم تا دري از خوف بر من بگشاد تا چنان شدم که بيم آن بود که خرد از من زايل شود . دعا کردم . گفتم : الهي تقرب به چه چيز فاضلتر ؟
گفت : به کلام من ، قرآن .
پرسيدند : اخلاص چيست ؟ گفت : آنکه ا زآفات عمل خلاص يابي .
گفتند : رضا چيست ؟  گفت آنکه کارهاي خود به خداي سپاري .
گفتند : محبت چيست ؟
اگفت :اين از بشر پرسيد که تا او زنده باشد ، من اين جواب نگويم .
گفتند : زهد چيست ؟
گفت : زهد سه است ترک حرام ، و اين زهد عوام است ، و ترک افزوني از حلال و اين زهد خواص است ، و ترک هرچه تو را از حق مشغول کند ، و اين زهد عارفان است .
گفتند : اين صوفيان که در مسجد آدينه نشسته اند بر توکل بي علم ؟
گفت : غلط مي کنيد که ايشان را علم نشانده است .
گفتند : همه هميت ايشان درناني شکسته بسته است .
گفت : من نمي دنم قومي را بر روي زمين بزرگ همت تر از آن قوم که همت ايشان پاره اي نان بيش نبود .
و چون وفاتش نزديک آمد ، از آن زخم که گفتم که در درجه شهدا بود ، در آن حالت به دست اشارت مي کرد و به زبان مي گفت : نه هنوز !
پسرش گفت : اي پدر !اين چه حال است ؟
گفت : وقتي با خطر است . چه وقت جواب است ؟ به دعا مددي کن از جمله آن حاضران که بربالين اند عن اليمين و عن الشمال قعيد . يکي ابليس است در برابر ايستاده و خاک ادبار بر سر مي ريزد و مي گويد اي احمد ! جان بردي از دست من . من مي گويم : نه هنوز ، نه هنوز ! تا يک نفس مانده است جاي خطر است ، نه جاي امن .
و چون وفات کرد و جنازه او برداشتند مرغان مي آمدند و خود را بر جنازه او مي زدند . تا چهل و دوهزار گبر و جهود و ترسا مسلمان شدند و زنارها مي انداختند و نعره مي زدند و لااله الا الله مي گفتند و سبب آن بود که حق برجهودان ؛ و ديگر برترسايان و ديگر برمسلمانان . اما از بزرگي پرسيدند : نظر او در حيات بيش بود يا در ممات ؟
گفت :او را دو دعا مستجاب بود . يکي آنکه گفتي بار خدايا هرکه را ايمان نداده اي بده و هرکه را ايمانداده باز مستان . از اين دو دعا يکي در حال اجابت افتاد تا هرکه را ايمان داده بود بازنگرفت و ديگر در حال مرگ تا ايشان را اسلام روزي کرد .
و محمد بن خزيمه گفت : احمد را به خواب ديدم ، بعد از وفات ، که مي لنگيدي . گفتم : اين چه رفتار است ؟ گفت : رفتن  است ؟ گفت :رفتن من به دارالسلام .
گفتم: خداي با تو چه کرد ؟
گفت : بيامرزيد و تاج بر سر من نهاد و نعلين در پاي من کرد و گفت : يا احمد اين از براي آن است که گفتي : قرآن مخلوق نيست .پس فرمود که مرا بخوان بدان دعاها که به تو رسيد . رحمةالله عليه .

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 14:59  توسط سه تار درویش  | 

بسم او

سلام دوستان.اینبار هم میخواهم یادی از مرد خدایی کنم امیدوارم که بتوانید استفاده کنید در ضمن در مورد دیر آپ کردنم از شما عزیزان عذر میخواهم و یک بیتی هم از استاد مرحوم حاج محمدرضا آقاسی هم میاورم که باشد که مورد قبول حق واقع شود.

از ذکر علی مدد گرفتیم

آن چیز که میشود گرفتیم

در چنته ی آزمایش عشق

از نمره ی بیست صد گرفتیم

یا هو


   ذکر عبدالله مبارک رحمة الله عليه

آن زين زمان ، آن رکن امان ، آن امام شريعت و طريقت ، آن ذوالجهادين  ،به حقيقت . آن امير قلم و بلارک عبدالله مبارک - رحمة الله عليه . او را شهنشاه علما گفته اند . در علم و شجاعت خود نظير نداشت ، و از محتشمان اصحاب طريقت بود ، و از محترمان ارباب شريعت . و در فنون علوم احوالي پسنديده داشت ، و مشايخ بزرگ را ديده بود ، و با همه صحبت داشته و مقبول همه بود ، و او را تصانيف مشهور است ،و کرامات مذکور . روزي مي آمد سفيان ثوري گفت : تعال يا رجل المشرق .
فضيل حاضر بود . گفت : والمغرب و ما بينهما .
و کسي را که فضيل نهد ستايش او چون توان کرد ؟  ابتداي توبه او آن بود که بر کنيزکي فتنه شد شبي در زمستان در زير ديوار خانه معشوق تا بامداد بايستاد . همه شب برف مي باريد . چون بانگ نماز گفتند ، پنداشت که بانگ خفتن است . چون روز شد دانست که همه شب مستغرق حال معشوق بوده است . با خود گفت : شرمت باد اي پسر مبارک ! که شبي چنين مبارک تا روز به جهت هواي خود برپاي بودي و اگر امام در نماز سورتي درازتر خواند ديوانه گردي .
در حال دردي به دل او فرود آمد توبه کرد و به عبادت مشغعول شد تا به درجه اي رسيد که مادرش روزي در باغ شد ، او را ديد خفته در سايه گلبني و ماري شاخي نرگس در دهن گرفته و مگس از وي مي راند .
آنگه از مرو رحلت کرد و در بغداد مدتي در صحبت مشايخ مي بود . پس به مکه رفت و مدتي مجاور شد . باز به مرو آمد . اهل مرو بدو تولا کردند ، و درس و مجالس نهادند . و در آن وقت يک نيمه از خلايق متابع حديث بودند و يک نيمه به علم ففقه مشغول بودندي . همجنانکه امروز او را رضي الفريقين گويند . به حکم موافقتش با هريکي از ايشان و هردو فريق در وي دعوي کردندي وا و آنجا دو رباط کرد :يکي به جهت اهل حديث ، و يکي براي اهل فقه . پس به حجاز رفت و مجاور شد .
نقل است که يک سال حج کردي و يک سال غزو کردي و يک سال تجارت کردي و منفعت خويش براصحاب تفرقه کردي و درويشان را خرما دادي و استخوان خرما بشمردي . هرکه بيشتر خوردي به هراستخواني درمي بدادي .
نقل است که وقتي با بدخويي همراه شد ، چون از وي جدا شد ، عبدالله بگريست . گفتند : چرا مي گريي ؟
گفت : آن بيچاره برفت . آن خوي بد همچنان با وي برفت و از ما جدا شد و خوي بد از وي جدا نشد .
نقل است که يکبار در باديه ميرفت و بر اشتري نشسته بود و به درويشي رسيد  ،گفت : اي درويش ! ما توانگريم . ما را خوانده اي . شما کجا مي رويد که طفيليد ؟
درويش گفت : ميزبان چون کريم بود طفيلي را بهتر دارد . اگر شما را به خانه خويش خواند مارا به خود خواند .
عبدالله گفت : از ما توانگران وام خواست .
درويش گفت :اگر از شما وام خواست براي ما خواست .
عبدالله شرم زده شد و گفت : راست مي گويي .
نقل است که در تقوي تا حدي بود که يکبار در منزلي فرود آمده بود و اسبي گرانمايه داشت . به نماز مشغول شد . اسب در زرع شد . اسب را همانجا بگذاشت و پياده برفت و گفت وي کشت سلطانيان خورده است . وقتي از مرو به شام رفت ، به جهت قلمي که خواسته بود و باز نداده ، تا باز رسانيد .
نقل است که روزي مي گذشت . نابينايي را گفتند که عبدالله مبارک مي آيد . هرچه مي بايد بخواه.
نابينا گفت : توقف کن يا عبدالله !
عبدالله بايستاد . گفت : دعا کن تا حق تعالي چشم مرا بازدهد .
عبدالله سر در پيش انداخت و دعا کرد . در حال بينا شد .
نقل است که روزي در دهه ذي الحجه به صحرا شد و از آروزي حج مي سوخت ، و گفت : اگر آنجا نيم باري بر فوت اين حسرتي بخورم ، و اعمال ايشان به جاي آرم که هرکه متابعت ايشان کند در آن اعمال که موي بازنکند و ناخن نچيند او را از ثواب حاجيان نصيب بود .
در آن ميان پيرزني بيامد ، پشت دوتاه شده ، عصايي در دست گرفته ، گفت : يا عبدالله ! مگر آروزي حج داري ؟
گفت : آري .
پس گفت : اي عبدالله ! مرا از براي تو فرستاده اند . با من همراه شو تا تو را به عرفات برسانم .
عبدالله گفت : با خود گفتم که سه روز ديگر مانده است . از مرو چون مرا به عرفات رساند ؟
پيرزن گفت : کسي که نماز بامداد سنت در سينجاب گزارده باشد و فريضه بر لب جيحون و آفتاب برآمدن به مرو با او همراهي توان کرد .
گفتم : بسم الله.
پاي در راه نهادم و به چند آب عظيم بگذشتم که به کشتي دشوار توان گذشت . به هر آب که مي رسيدم مرا گفتي چشم برهم نه . چون چشم برهم نهادمي خود را از آن نيمه آب ديدمي ، تا مرا به عرفات رسانيد . چون حج بگزارديم و از طواف و سعي و عمره فارغ شديم و طواف وداع آورديم ، پيرزن گفت : بيا که مرا پسري است ، که چند گاهست تا به رياضت در غاري نشسته است تا او را ببينم .
چون آنجا رفتيم جواني ديدم زردروي و ضعيف و نوراني . چون مادر را ديد در پاي مادر افتاد و روي در کف مادر ماليد و گفت : دانم که نيامده اما خدايت فرستاده است که مرا وقت رفتن نزديک است . آمده اي که مرا تجهيز کني .
پيرزن گفت : ياعبدالله ! اينجا مقام کن تا او را دفن کني .
پس در حال آن جوان وفات کرد و اورا دفن کرديم . بعد از آن گفت - آن پيرزن که - : من هيچ کار ندارم . باقي عمر بر سر خاک او خواهم بود . تو اي عبدالله برو . سال ديگر چون بازآيي و مرا نبيني . مرا در اين موسم به دعا ياد دار ،
نقل است که عبدالله در حرم بود . يک سال از حج فارغ شده بود . ساعتي در خواب شد . به خواب ديد که دو فريشته از آسمان فرود آمدند . يکي از ديگري پرسيد : امسال چند خلق آمده اند ؟
يکي گفت :ششصد هزار . گفت: حج چند کس قبول کردند ؟
گفت : از آن هيچکس قبول نکردند .
عبدالله گفت : چون اين بشنيدم اضطرابي در من پديد آمد . اين همه خلايق که از اطراف و اکناف جهان با چندين رنج و تعصب من کل فج عميق از راههاي دور آمده و بيابانها قطع کرده ، اين همه ضايع گردد؟
پس آن فريشته گفت : در دمشق کفشگري نام او علي بن موفق است او به حج نيامده است اما حج او را قبول است و همه را بدو بخشيد ، و اين جمله در کار او کردند .
چون اين بشنيد م از خواب درآمدم ، و گفتم : به دمشق بايد شد و آن شخص را زيارت بايد کرد . پس به دمشق شدم و خانه آن شخص را طلب کردم و آواز دادم . شخصي بيرون آمد . گفتم: نام تو چيست؟
گفت :علي بن موفق.
گفتم : مرا با تو سخني است .
گفت : بگوي .
گفتم : تو چه کار کني ؟
گتف : پاره دوزي مي کنم.
گفتم : آن واقعه با او . گفت : نام تو چيست ؟
گفتم : عبدالله مبارک .
نعره اي بزد و بيفتاد و از هوش شد . چون بهوش آمد گفتم : مرا از کار خود خبر ده .
گفت : سي سال بود تا مرا آرزوي حج بود و از پاره دوزي سيصد و پنجاه درم جمع کردم . امسال قصد حج کردم تا بروم . روزي سرپوشيده اي که در خانه است حامله بود ، مگر . از همسايه بوي طعامي مي آمد . مرا گفت : برو و پاره اي بيار از آن طعام . من رفتم . به در خانه همسايه . آن حال خبر دادم . همسايه گريستن گرفت و گفت : بدانکه سه شبانروز بود که اطفال من هيچ نخورده اند . امروز خري مرده ديدم . پاره اي از وي جدا کردم و طعام ساختم ، بر شما حلال نباشد ، چون اين بشنيدم آتش در جان من افتاد . آن سيصد و پنجاه درم برداشتم و بدو دادم . گفتم : نفقه اطفال کن که حج ما اين است .
عبدالله گفت : صدق الملک في الرويا و صدق اليک في الحکم و القضا .
نقل است که عبدالله مکاتب غلامي داشت . يکي عبدالله را گفت : اين غلام نباشي مي کند و سيم به تو مي دهد .
عبدالله غمگين شد . شبي بر عقب او مي رفت تا به گورستاني شد ، و سر گوري باز کرد ، و در آنجا محرابي بود . در نماز ايستاد . عبدالله از دور آن را مي ديد تا آهسته به نزديک غلام شد . غلام را ديد پلاسي پوشيده و غلي بر گردن نهاده و روي در خاک مي ماليد و زاري مي کرد . عبدالله چون آن بديد آهسته باز پس آمد و گريان شد و در گوشه اي بنشست و نماز بامداد بگزارد و گفت : الهي ! روز آمد و خداوند مجازي از من درم خواهد . مايه مفلسان تويي . بده از آنجا که تو داني .
در حال نوري از هوا پديد آمد و يک درم سيم بردست غلام نشست . عبدالله را طاقت نماند . برخاست و سر غلام را در کنار گرفت و مي بوسيد و مي گفت که هزار جان فداي چنين غلام باد . خواجه تو بوده اي نه من .
غلام چون آن حال بديد گفت : الهي ! چون پرده من دريده شد و راز من آشکارا گشت ، دردنيا مرا راحت نماند . به عزت خود که مرا فتنه نگرداني و جان من برداري .
هنوزش سر در کنار عبدالله بود که جان بداد . عبدالله اسباب تجهيز و تکفين او را راست کرد ، و او را با همان پلاس در همان گور دفن کرد . همان شب سيد عالم را به خواب ديد و ابراهيم خليل را ، عليها السلام ، که آمدند هر يکي بربراقي نشسته . گفتند : يا عبدالله چرا آن دوست ما را با پلاس دفن کردي ؟
نقل است که عبدالله روزي به کوکبه تمام از مجلس بيرون آمده بود و مي رفت . علوي بچه اي گفت : اي هندو زاده اين چه کار و بار است که تو را از دست برمي آيد که من که فرزند محمد رسول الله ام روزي چندين درفش مي زنم تا قوتي به دست آرم و تو با چندين کوکبه مي روي ؟
عبدالله گفت : از بهر آنکه من آن مي کنم که جد تو کرده است و فرموده است ، و تو آن نمي کني .
و نيز گويند که چنين گفت : آري اي سيدزاده ! تو را پدري بود و مرا پدري ، و پدر تو مصطفي بود صلي الله عليه و علي آله و سلم از وي علم ميراث ماند ، و پدر من از اهل دنيا بود . از وي دنيا ميراث ماند . من ميراث پدر تو گرفتم و به برکت آن عزيز شدم و تو ميراث پدر من گرفتي و بدان خوار شدي .
آن شب عبدالله پيغمبر را ، عليه السلام ، به خواب ديد . متغير شده گفت : يا رسول الله ! سبب تغير چيست ؟
گفت : آري ، نکته اي برفرزند ما مي نشاني .
عبدالله بيدار شد و عزم آن کرد که آن علوي زاده طلب کند ، و عذر او بخواهد . علوي بچه همان شب پيغمبر را بخواب ديد که گفت : اگر تو چنان بودتي که بايستي ، او تو را آن نتوانستي گفت .
علوي چون بيدار شد عزم خدمت عبدالله کرد که عذر خواهد . در راه به هم رسيدند و ماجرا در ميان نهادند و توبه کردند .
نقل است که سهل بن عبدالله مروزي همه روز به درس عبدالله مي آمد . روزي بيرون آمد و گفت : ديگر به درس تو نخواهم آمد که کنيزکان تو بر بام آمدند و مرا به خود خواندند و گفتند : سهل من ، سهل من ! چرا ايشان را ادب نکني ؟
عبدالله با اصحاب خود گفت : حاضر باشيد تا نماز بر سهل بکنيد .
در حال سهل وفات کرد . بر وي نماز کردند . پس گفتند : يا شيخ ! تو را چون معلوم شد ؟
گفت : آن حوران خلد بودند که او را مي خواندند و من هيچ کنيزک ندارم .
نقل است که از وي پرسيدند : از عجايب چه ديد ي؟ گفت : راهبي ديدم از مجاهده ضعيف شده ، و از خوف دوتا شده ، پرسيدم که راه به خداي چيست ؟ گفت : اگر او را بداني راه بدو هم بداني ، و گفت : من بت پرستم و مي ترسم آن را که وي را نمي شناسم وتو عاصي مي گردي رد آنکه او را مي شناسي . يعني معرفت خوف اقتضا کند و تو را خوف نمي بينم و کفر جهل اقتضا کند و خود را از خوف گداخته مي بينم . سخن او مرا بند شد و از بسيار ناکردني باز داشت .
نقل است که گفت : يکبار به غزا بودم ، در گوشه اي از بلاد روم . در آنجا خلقي بسيار ديدم جمع شده و يکي را بر عقابين کشيده و گفتند اگر يک ذره تقصير کني خصمت بت بزرگ بادا . سخت زن و گرم زن . و آن بيچاره در رنجي تمام بود و آه نمي کرد . پرسيدم که کاري بدين سختي مي خوري و آه نمي کني . سبب چيست ؟ گفت : جرمي عظيم سنگين از من در وجود آمده است و درملت ما سنتي است که تاکسي از هرچه هست پاک نشود ، نام بت مهين بر زبان نيارد . اکنون تو مسلمان مي نمايي . بدانکه من در ميان دو پله ترازو نام بت مهين برده ام . اين جزاي آن است .
عبدالله گفت : باري در ملت ما اين است که هر که او را بشناسد او را ياد نتواند کرد که من عرف الله کل لسانه .
نقل است که يکبار به غزا رفته بود . با کافري جنگ مي کد . وقت نماز درآمد ، از کافر مهلت خواست و نماز کرد . چون وقت نماز کافر درآمد ، مهلت خواست تا نماز کند . چون روي به بست آورد عبدالله گفت : اين ساعت بر وي ظفر يافتم .
با تيغ کشيده به سر او رفت تا او را بکشد . آوازي شنيد که : يا عبدالله ! اوفوبالعهد ان العهد کان مسوولا . از وفاي عهد خواهند پرسيد .
عبدالله بگريست . کافر سربرداشت . عبدالله را ديد با تيغي کشيده و گريان . گفت : تو را چه افتاد؟
عبدالله حال بگفت که از براي تو با من عتابي چنين رفت .
کافر نعره بزد . گفت : ناجوانمردي بود که در چنين خداي عاصي و طاغي بود که با دوست از براي دشمن عتاب کند .
درحال مسلمان شد و عزيزي گشت در راه دين .
نقل است که گفت : در مکه جواني ديدم صاحب جمال ، که قصد کرد در کعبه رود . ناگاه بيهوش شد و بيفتاد . پيش او رفتم . جوان شهادت آورد . گفتم : اي جوان ! تو را چه حال افتاد ؟ گفت من ترسا بودم . خواستم تا به تلبيس خود را در کعبه اندازم ، تا جمال کعبه را بينم . هاتفي آواز داد : تدلخ بيت الحبيب وفي قلبک معادات الحبيب . روا داري که در خانه دوست آيي و دل پر از دشمني دوست .
نقل است که زمستاني بود در بازار نيشابور سخت . در راه غلامي ديد پيراهن تنها که از سرما مي لرزيد . چرا با خواجه نگويي که از براي تو جبه اي سازد .
گفت : چه گويم ؟ او خود مي داند و مي بيند .
عبدالله را وقت خوش شد . نعره اي بزدو بيهوش بيفتاد . پس گفت : طريقت از اين غلام آموزيد . 
نقل است که عبدالله را وقتي مصيبتي رسيد خلقي به تعزيت او رفتند .
گبري نيز برفت و با عبدالله گفت : خردمند آن بود که چون مصيبتي به وي رسد ، روز نخست آن کند که پس از سه روز خواهد کرد .
عبدالله گفت :اين سخن بنويسيد که حکمت است .
نقل است که از او پرسيدند : کدام خصلت در آدمي نافعتر ؟
گفت : عقلي وافر .
گفتند : اگر نبود ؟
گفت : حسن ادب .
گفتند : اگر نبود .
گفت : برادري مشفق که با او مشورتي کند .
گفتند : اگر نبود ؟
گفت : خاموشي دايم .
گفتند : اگر نبود ؟
گفت : مرگ در حال .
نقل است که گفت : هرکه راه ادب آسان گيرد خلل در سنتها پديد آيد و هرکه سنتها آسان گيرد او را از فرايض محروم گردانند ، و هرکه فرايض آسان گيرد از معرفتش محروم گردانند ، و هرکه از معرفت محروم بود داني که ، که بود .
و گفت : چون درويشان دنيا اين باشند منزلت درويشان حق چگونه باشد .
و گفت : دل دوستان حق هرگز ساکن نشود . يعني دايما طالب بود که هرکه بايستاد مقام خود پديد کرد .
و گفت : ما به اندکي ادب نيازمندتريم از بسياري علم .
و گفت : ادب اکنون مي طلبيم که مردمان اديب رفتند .
و گفت : مردمان سخن بسيار گفته اند در ادب ، و نزديک من ادب شناختن نفس است .
و گفت : سخاوت کردن از آنچه در دست مردمان است فاضلتر از بذل کردن از آنچه در دست توست .
و گفت : هرکه يک درم به خداوند باز دهد دوست تر دارم از آنکه صدهزار درم صدقه کند ، و هرکه پشيزي از حرام بگيرد متوکل نبود .
و گفت : توکل آن نيست که تو از نفس خويش توکل بيني . توکل آن است که خداي از تو توکل داند .
و گفت : کسب کردن مانع نبود از تفويض و توکل ، اگر اين هردو عادت نبود در کسب .
و گفت : اگر کسي با قوتي کسبي کند شايد تا اگر بيمار شود نفقه کند ، و اگر بميرد هم از مال وي کفن بودش .
و گفت : هيچ چيز نيست در آدمي که ذل کسب نکشيده است .
و گفت : مروت خرسندي به از مروت دادن .
و گفت : زهدايمني بود بر خداي يا دوستي درويشي .
و گفت : هرکه طعم بندگي کردن نچشيد او را هرگز ذوق نبود.
و گفت : کسي که او را عيال و فرزندان بود ايشان در صلح بدارد و به شب از خواب بيدار شود کودکان را برهنه بيند ، جامه بر ايشان افگند ، آن عمل او از غزو فاضلتر بود .
و گفت : هرکه قدر او به نزد خلق بزرگتر بود او خود رابايد که در نفس خويش حقيرتر بيند .
گفتند : داروي دل چيست ؟
گفت : از مردمان دور بودن .
و گفت : بر توانگران تکبر کردن و درويشان متواضع بودن از تواضع بود .
و گفت : تواضع آن بود که هرکه در دنيا بالاي توست بر وي تکبر کني و با آنکه فروتر است تواضع کني .
و گفت : رجاء اصلي آن است که از خوف پديد آيد ، و خوف اصلي آن است که از صدق اعمال پديد آيد و صدق اعمال از تصديق پديد آيد و هررجا که در مقدمه آن خوف نباشد زود بود که آنکس ايمن گردد و ساکن شود .
و گفت : آنچه خوف انگيزد تا در دل قرار گيرد دوام مراقبت بود در نهان وآشکارا .
نقل است که پيش او حديث غيبت مي رفت . گفت : اگر من غيبت کنم مادر وپدر خود را غيبت کنم که ايشان به احسان من اوليترند .
نقل است که روزي جواني بيامد و در پاي عبدالله افتاد و زار زار بگريست . و گفت گناهي کرده ام . از شرم نمي توانم گفت :
عبدالله گفت : بگوي تا چه کرده اي ؟
گفت :زنا کرده ام .
گفت : ترسيدم که مگر غيبت کرده اي .
و مردي گفت که او مرا وصيت کرد و گفت : خداي را نگاه دار .
گفتم : تفسير اين چيست ؟
گفت : هميشه چنان باش که گويي خداي را مي بيني .
نقل است که در حال حيات همه مال به درويشان داد . وقتي اورا مهماني آمدهرچه داشت خرج کرد و گفت : مهمانان فرستادگان خداي اند . زن با وي به خصومت بيرون آمد . گفت : زني که در اين معني با من خصومت کند نشايد .
کاوين وي بداد و طلاقش داد . خداوندتعالي چنان حکم کرد تا دختري مهترزاده به مجلس وي درآمد و سخن وي خوش آمدش . به خانه رفت . از پدر خواست که مرا به زني به وي ده . پدر پنجاه هزار دينار به دختر داد و دختري به زني به وي داد . به خواب نمودندش که زني را از بهر ما طلاق دادي . اينکه عوض تا بداني که کسي بر ما زيان نکند .
چون هنگام وفاتش نزديک رسيد ، همه مال خود را به درويشان داد . مريدي بربالين او بود . گفت: اي شيخ ! سه دخترک داري و ديه از دنيا فراز مي کني . ايشان را چيزي بگذار. تدبير چه کرده اي ؟
گفت : من حديث ايشان گفته ام و هو بتولي الصالحين . کارساز اهل صلاح اوست . کسي که سازنده کارش اوب ود به زا آنکه عبدالله مبارک بود .
پس در وقت مرگ چشمها باز کرد و مي خنديد و مي گفت : لمثل هذا فليعمل العاملون . سفيان ثوري را به خواب ديدند . گفتند : خداي با تو چه کرد ؟
گفت : رحمت کرد .
گفتند حال عبدالله مبارک چيست ؟
گفت : او از آن جمله است که روي دوبار به حضرت مي رود . رحمةالله عليه .

یا علی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 22:12  توسط سه تار درویش  |