سلام
عاشقان بازهم با شماییم و حاجت دردو دل داریم پس چه بهتر که باز هم باید عارفان خود را تسکین بخشیم.در ضمن جهت راحتی عزیزان تابلو گفتمانی گذاشتیم تا پیشنهادات و انتقادات خود را از بنده ی حقیر به ظاهر آورید.
یا مولا
ذکر امام احمد حنبل قدص الله روحه
آن امام دين و سنت ، آن مقتداي مذهب و ملت ، آن جهان درايت و عمل ، آن مکان کفايت بي دل ، آن صاحب تبع زمانه ، آن صاحب ورع يگانه ، آن سني آخر و اول ، امام به حق احمد حنبل رضي الله عنه ، شيخ سنت و جماعت بود و امام دين و دولت و هيچ کس را در علم احاديث آن حق نيست که او را ؛ و در ورع و تقوي و رياضت وکرامت شاني عظيم داشت و صاحب فراست و مستجاب الدعوه بود و جمله فرق او را مبارک داشته اند از غايت انصاف ، و از آنچه بر او اقرار کردند مقدس و مبراست ، تا حدي که پسرش يک روز معني اين حديث مي گفت که خمر طيبه آدم بيده . و در اين معني گفتن دست از آستين بيرون کرده بود . احمد گفت :چون سخن يدالله گويي به دست اشارت مکن .
و بسي مشايخ کبار ديده بود چون ذوالنون و بشر حافي و سري سقطي و معروف کرخي و مانند ايشان . و بشر حافي گفت : احمد حنبل را سه خصلت است که مرا نيست . حلال طلب کردن هم براي خود و هم براي عيال و من براي خود طلب کنم ...
پس سري سقطي گفت : او پيوسته مضطر بود در حال حيات از طعن معتزله و در حال وفات در خيال مشبهه و او ا زهمه بري .
نقل است که چون در بغداد معتزله غلبه کردند گفتند : او را تکليف باطد کرد تا قرآن مخلوق گويد .
پس او را به سراي خليفه بردند . سرهنگي بر در سراي خليفه بود . گفت : اي امام ! زينهار تا مردانه باشي که وقتي دزدي کردم هزار چوبم بزدند ، مقر نشدم ، تا عاقبت رهايي يافتم . من بر باطل چنين صبر کردم تو که بر حقي اوليتر باشي .
احمد گفت : آن سخن او ياري بود مرا .
پس او را مي بردند و او پير و ضعيف بود . بر عقابين کشيدند و هزار تازيانه بزدند که قرآن را مخلوق گوي ، و نگفت ، و در آن ميانه بند ايزارش گشاده شد و دستهاي او بسته بودند . دو دست ازغيب پديد آمدند وببست . چون اين برهان بديدند ، رها کردند و هم در آن وفات کرد ، و در آخر کار قومي پيش او آمدن و گفتند : در اين قوم که تو را رنجانيدند چه گويي ؟
گفت : از براي خدا مرا مي زدند ، پنداشتند که بر باطل ام .
به مجرد زخم چوب با ايشان به قيامت هيچ خصومت ندارم .
نقل است که جواني مادري بيمار داشت و زمين شده . روزي گفت : اي فرزند ! اگر خشنودي من مي خواهي پيش امام احمد رو و بگو تا دعا کند براي من . مگر حق تعالي صحت دهد که مرا دل از اين بيماري بگرفت .
جواني به در خانه امام احمد شد وآواز داد . گفتند :کيست ؟
گفت : محتاجي .
حال باز گفت که :مادري بيمار دارم و از تو دعايي مي طلبد .
امام عظيم کراهيت داشت از آن معني که مرا خود چرا مي شناسد . پس امام برخاست و غسل کرد و به نماز مشغول شد . خامدم امام گفت : اي جوان ! تو بازگرد که امام به کار تو مشغول است .
جوان بازگشت . چون به در خانه رسيد مادرش برخاست و در بگاشد و صحت کلي يافت و به فرملان خداي تعالي.
نقل است که بر لب آبي وضو مي ساخت . ديگري بالاي او وضو مي ساخت . حرمت امام را برخاست و زير امام شد و وضو ساخت . چون آن مرد وفات کرد او را به خواب ديد ند . گفتند : خداي با تو چه کرد ؟
گفت : بر من رحمت کرد ، بدان حرمت داشت که آن را امام را کردم در وضو ساختن .
نقل است که احمد حنبل گفت : به باديه فرو شدم ، به تنها راه گم کردم .اعرابي را ديدم به گوشه اي . نشسته تازه . گفتم : بروم و از وي راه پرسم . رفتم و پرسيدم . گفت : مرا گرسنه است .
پاره اي نان داشتم و بدو مي دادم . او در شوريد . گفت : اي احمد ! تو که اي که به خانه خداي روي ، به روزي رسانيدن از خداي راضي نباشي ، لاجرم راه گم کني .
احمد گفت : آتش غيرت در من افتاد .
گفتم : الهي تو را در گوشه ها چندين بندگانند وپوشيده .
آن مرد گفت : چه مي انديشي ، اي احمد ! چه مي انديشي ؟ او را بندگانند که اگر به خداي تعالي سوگند دهند جمله زمين و کوهها زر گردد براي ايشان .
احمد گفت :نگه کردم . جمله آن زمين و کوه زر شده بودند . از خود بشدم . هاتفي آواز داد : چرا دل نگاه نداري اي احمد که او بنده اي است ما را که اگر خواهد از براي آسمان بر زمين زنيم بر آسمان و او را به تو نموديم اما نيزش مي بيني .
نقل است که احمد در بغداد نشستي ، اما هرگز نان بغداد نخوردي و گفتي : اين زمين را اميرالمومنين عمر رضي الله عنه وقف کرده است بر غازيان . و زر به موصل فرستادي تا از آنجا آرد آوردند و از آن نان خوردي . پسرش صالح بن احمد يک سال در اصفهان قاضي بود و صايم الدهر و قايم الليل بود و در شب دو ساعت بيشتر نخفتي و بر در سراي خود خانه اي بي در ساخته بود و شب آنجا دو ساعت بيشتر نخفتي و بر در سراي خود خانه اي بي در ساخته بود و شب آنجا نشستي که نبايد که در شب کسي را مهمي باشد و در بسته يابد . اين چنين قاضي بود . يک روز براي امام احمد نان مي پخت . خمير مايه از آن صالح بستندند.چون نان پيش احمد آوردند گفت :اين نان را چه بوده است ؟
گفتند : خميرمايه از آن صالح است .
گفت : آخر او يکسال قضاي اصفهان کرده است . خلق ما را نشايد .
گفتند : پس اين را چه کنيم ؟
گفت : بنهيد ، چون سايلي بيابيد و بگوييد که خمير از آن صالح است اگر مي خواهيد بستانيد .
چهل روز در خانه بود که سايلي نيامد که بستاند . آن نان بوي گرفت و در دجله انداختند . احمد گفت : چه کرديد آن نان ؟
گفتند : به دجله انداختيم .
احمد بعد از آن هرگز ماهي دجله نخورد و در تقوي تا حدي بود که گفت : در جمعي اگر همه سرمه داني سيمين بود نبايد نشستن .
نقل است که يکبار به مکه رفته بود . پيش سفيان عيينه تا اخبار سماع کند . يک روز نرفت . کس فرستاد تا بداند که چرا نيامده است ؟ چرا برفت ، احمد جامه به گازر داده بود و برهنه نشسته بود و نتوانست بيرون آمدن . مردي بر ايشان آمد و گفت : من چندين دينار بدهم تا در وجه خود نهي . گفت : نه .
گفت : جامه خود عاريت دهم . گفت : نه . گفت : بازگردم تا تدبير نکني .
گفت : کتابي مي نويسم ، از مزد آن کرباس بخر براي من . گفت : کتان بخرم ؟
گفت : نه ، آستر بستان ، تا پنج گز به پيراهن کنم و پنج گز به جهت ايزار پاي.
نقل است که احمد را شاگردي مهمان آمد . آن شب کوزه آب پيش او برد ، بامداد همچنان پر بود . احمد گفت : چرا کوزه آب همچنان پر است ؟؟
طالب علم گفت : چند کردمي ؟
گفت : طهارت و نماز شب و الا اين علم به چه مي آموزي ؟
نقل است که احمد مزدوري داشت . نماز شام شاگردي را گفت تا زيادت از مزد چيزي بوي دهد . مزدور نگرفت . چون برفت . امام احمد فرمود :برعقب او ببر که بستاند .
شاگرد گفت : چگونه ؟
گفت : آن وقت در باطن خود طمع آن نديده باشد . اين ساعت چون بيند بستاند .
وقتي شاگردي ديرينه را مهجور کرد ، به سبب آنکه بيرون در خانه را به کاه گل بيندوده بود . گفت : يک ناخن از شاهراه مسلمانان گرفته اي تو را نشايد علم آموختن .
امام وقتي سطلي به گرو نهاده بود . چون باز گرفت بقال دو سطل آورد . گفت : آن خود بردار که من نمي شناسم از آن تو کدام است .
امام احمد سطل به وي رها کرد و برفت .
نقل است که مدتي احمد را آروزي عبدالله مبارک مي کرد تا عبدالله آنجا آمد . پس احمد گفت : اي پدر ! عبدالله مبارک به درخانه است . که به ديدن تو آمده است .
امام احمد راه نداد . پسرش گفت : در اين چه حکمت است که سالهاست تا در آرزوي او مي سوختي . اکنون که دولتي چنين به در خانه تو آمده است ، راه نمي دهي ؟
احمد گفت : چنين است که تو مي گويي اما مي ترسي که اگر او را ببينم خو کرده لطف او شوم . بعد از آن طاقت فراق او ندارم . همچنين بر بوي او عمر مي گذارم تا آنجا بينم که فراق در پي نباشد .
و او را کلماتي عالي است در معاملات و هرکه از او مساله پرسيدي ، اگر معاملتي بودي جواب دادي ، و اگر از حقايق بودي حوالت به بشر حافي کردي .
و گفت : از خداي تعالي در خواست کردم تا دري از خوف بر من بگشاد تا چنان شدم که بيم آن بود که خرد از من زايل شود . دعا کردم . گفتم : الهي تقرب به چه چيز فاضلتر ؟
گفت : به کلام من ، قرآن .
پرسيدند : اخلاص چيست ؟ گفت : آنکه ا زآفات عمل خلاص يابي .
گفتند : رضا چيست ؟ گفت آنکه کارهاي خود به خداي سپاري .
گفتند : محبت چيست ؟
اگفت :اين از بشر پرسيد که تا او زنده باشد ، من اين جواب نگويم .
گفتند : زهد چيست ؟
گفت : زهد سه است ترک حرام ، و اين زهد عوام است ، و ترک افزوني از حلال و اين زهد خواص است ، و ترک هرچه تو را از حق مشغول کند ، و اين زهد عارفان است .
گفتند : اين صوفيان که در مسجد آدينه نشسته اند بر توکل بي علم ؟
گفت : غلط مي کنيد که ايشان را علم نشانده است .
گفتند : همه هميت ايشان درناني شکسته بسته است .
گفت : من نمي دنم قومي را بر روي زمين بزرگ همت تر از آن قوم که همت ايشان پاره اي نان بيش نبود .
و چون وفاتش نزديک آمد ، از آن زخم که گفتم که در درجه شهدا بود ، در آن حالت به دست اشارت مي کرد و به زبان مي گفت : نه هنوز !
پسرش گفت : اي پدر !اين چه حال است ؟
گفت : وقتي با خطر است . چه وقت جواب است ؟ به دعا مددي کن از جمله آن حاضران که بربالين اند عن اليمين و عن الشمال قعيد . يکي ابليس است در برابر ايستاده و خاک ادبار بر سر مي ريزد و مي گويد اي احمد ! جان بردي از دست من . من مي گويم : نه هنوز ، نه هنوز ! تا يک نفس مانده است جاي خطر است ، نه جاي امن .
و چون وفات کرد و جنازه او برداشتند مرغان مي آمدند و خود را بر جنازه او مي زدند . تا چهل و دوهزار گبر و جهود و ترسا مسلمان شدند و زنارها مي انداختند و نعره مي زدند و لااله الا الله مي گفتند و سبب آن بود که حق برجهودان ؛ و ديگر برترسايان و ديگر برمسلمانان . اما از بزرگي پرسيدند : نظر او در حيات بيش بود يا در ممات ؟
گفت :او را دو دعا مستجاب بود . يکي آنکه گفتي بار خدايا هرکه را ايمان نداده اي بده و هرکه را ايمانداده باز مستان . از اين دو دعا يکي در حال اجابت افتاد تا هرکه را ايمان داده بود بازنگرفت و ديگر در حال مرگ تا ايشان را اسلام روزي کرد .
و محمد بن خزيمه گفت : احمد را به خواب ديدم ، بعد از وفات ، که مي لنگيدي . گفتم : اين چه رفتار است ؟ گفت : رفتن است ؟ گفت :رفتن من به دارالسلام .
گفتم: خداي با تو چه کرد ؟
گفت : بيامرزيد و تاج بر سر من نهاد و نعلين در پاي من کرد و گفت : يا احمد اين از براي آن است که گفتي : قرآن مخلوق نيست .پس فرمود که مرا بخوان بدان دعاها که به تو رسيد . رحمةالله عليه .
بسم او
سلام دوستان.اینبار هم میخواهم یادی از مرد خدایی کنم امیدوارم که بتوانید استفاده کنید در ضمن در مورد دیر آپ کردنم از شما عزیزان عذر میخواهم و یک بیتی هم از استاد مرحوم حاج محمدرضا آقاسی هم میاورم که باشد که مورد قبول حق واقع شود.
از ذکر علی مدد گرفتیم
آن چیز که میشود گرفتیم
در چنته ی آزمایش عشق
از نمره ی بیست صد گرفتیم
یا هو
ذکر عبدالله مبارک رحمة الله عليه
آن زين زمان ، آن رکن امان ، آن امام شريعت و طريقت ، آن ذوالجهادين ،به حقيقت . آن امير قلم و بلارک عبدالله مبارک - رحمة الله عليه . او را شهنشاه علما گفته اند . در علم و شجاعت خود نظير نداشت ، و از محتشمان اصحاب طريقت بود ، و از محترمان ارباب شريعت . و در فنون علوم احوالي پسنديده داشت ، و مشايخ بزرگ را ديده بود ، و با همه صحبت داشته و مقبول همه بود ، و او را تصانيف مشهور است ،و کرامات مذکور . روزي مي آمد سفيان ثوري گفت : تعال يا رجل المشرق .
فضيل حاضر بود . گفت : والمغرب و ما بينهما .
و کسي را که فضيل نهد ستايش او چون توان کرد ؟ ابتداي توبه او آن بود که بر کنيزکي فتنه شد شبي در زمستان در زير ديوار خانه معشوق تا بامداد بايستاد . همه شب برف مي باريد . چون بانگ نماز گفتند ، پنداشت که بانگ خفتن است . چون روز شد دانست که همه شب مستغرق حال معشوق بوده است . با خود گفت : شرمت باد اي پسر مبارک ! که شبي چنين مبارک تا روز به جهت هواي خود برپاي بودي و اگر امام در نماز سورتي درازتر خواند ديوانه گردي .
در حال دردي به دل او فرود آمد توبه کرد و به عبادت مشغعول شد تا به درجه اي رسيد که مادرش روزي در باغ شد ، او را ديد خفته در سايه گلبني و ماري شاخي نرگس در دهن گرفته و مگس از وي مي راند .
آنگه از مرو رحلت کرد و در بغداد مدتي در صحبت مشايخ مي بود . پس به مکه رفت و مدتي مجاور شد . باز به مرو آمد . اهل مرو بدو تولا کردند ، و درس و مجالس نهادند . و در آن وقت يک نيمه از خلايق متابع حديث بودند و يک نيمه به علم ففقه مشغول بودندي . همجنانکه امروز او را رضي الفريقين گويند . به حکم موافقتش با هريکي از ايشان و هردو فريق در وي دعوي کردندي وا و آنجا دو رباط کرد :يکي به جهت اهل حديث ، و يکي براي اهل فقه . پس به حجاز رفت و مجاور شد .
نقل است که يک سال حج کردي و يک سال غزو کردي و يک سال تجارت کردي و منفعت خويش براصحاب تفرقه کردي و درويشان را خرما دادي و استخوان خرما بشمردي . هرکه بيشتر خوردي به هراستخواني درمي بدادي .
نقل است که وقتي با بدخويي همراه شد ، چون از وي جدا شد ، عبدالله بگريست . گفتند : چرا مي گريي ؟
گفت : آن بيچاره برفت . آن خوي بد همچنان با وي برفت و از ما جدا شد و خوي بد از وي جدا نشد .
نقل است که يکبار در باديه ميرفت و بر اشتري نشسته بود و به درويشي رسيد ،گفت : اي درويش ! ما توانگريم . ما را خوانده اي . شما کجا مي رويد که طفيليد ؟
درويش گفت : ميزبان چون کريم بود طفيلي را بهتر دارد . اگر شما را به خانه خويش خواند مارا به خود خواند .
عبدالله گفت : از ما توانگران وام خواست .
درويش گفت :اگر از شما وام خواست براي ما خواست .
عبدالله شرم زده شد و گفت : راست مي گويي .
نقل است که در تقوي تا حدي بود که يکبار در منزلي فرود آمده بود و اسبي گرانمايه داشت . به نماز مشغول شد . اسب در زرع شد . اسب را همانجا بگذاشت و پياده برفت و گفت وي کشت سلطانيان خورده است . وقتي از مرو به شام رفت ، به جهت قلمي که خواسته بود و باز نداده ، تا باز رسانيد .
نقل است که روزي مي گذشت . نابينايي را گفتند که عبدالله مبارک مي آيد . هرچه مي بايد بخواه.
نابينا گفت : توقف کن يا عبدالله !
عبدالله بايستاد . گفت : دعا کن تا حق تعالي چشم مرا بازدهد .
عبدالله سر در پيش انداخت و دعا کرد . در حال بينا شد .
نقل است که روزي در دهه ذي الحجه به صحرا شد و از آروزي حج مي سوخت ، و گفت : اگر آنجا نيم باري بر فوت اين حسرتي بخورم ، و اعمال ايشان به جاي آرم که هرکه متابعت ايشان کند در آن اعمال که موي بازنکند و ناخن نچيند او را از ثواب حاجيان نصيب بود .
در آن ميان پيرزني بيامد ، پشت دوتاه شده ، عصايي در دست گرفته ، گفت : يا عبدالله ! مگر آروزي حج داري ؟
گفت : آري .
پس گفت : اي عبدالله ! مرا از براي تو فرستاده اند . با من همراه شو تا تو را به عرفات برسانم .
عبدالله گفت : با خود گفتم که سه روز ديگر مانده است . از مرو چون مرا به عرفات رساند ؟
پيرزن گفت : کسي که نماز بامداد سنت در سينجاب گزارده باشد و فريضه بر لب جيحون و آفتاب برآمدن به مرو با او همراهي توان کرد .
گفتم : بسم الله.
پاي در راه نهادم و به چند آب عظيم بگذشتم که به کشتي دشوار توان گذشت . به هر آب که مي رسيدم مرا گفتي چشم برهم نه . چون چشم برهم نهادمي خود را از آن نيمه آب ديدمي ، تا مرا به عرفات رسانيد . چون حج بگزارديم و از طواف و سعي و عمره فارغ شديم و طواف وداع آورديم ، پيرزن گفت : بيا که مرا پسري است ، که چند گاهست تا به رياضت در غاري نشسته است تا او را ببينم .
چون آنجا رفتيم جواني ديدم زردروي و ضعيف و نوراني . چون مادر را ديد در پاي مادر افتاد و روي در کف مادر ماليد و گفت : دانم که نيامده اما خدايت فرستاده است که مرا وقت رفتن نزديک است . آمده اي که مرا تجهيز کني .
پيرزن گفت : ياعبدالله ! اينجا مقام کن تا او را دفن کني .
پس در حال آن جوان وفات کرد و اورا دفن کرديم . بعد از آن گفت - آن پيرزن که - : من هيچ کار ندارم . باقي عمر بر سر خاک او خواهم بود . تو اي عبدالله برو . سال ديگر چون بازآيي و مرا نبيني . مرا در اين موسم به دعا ياد دار ،
نقل است که عبدالله در حرم بود . يک سال از حج فارغ شده بود . ساعتي در خواب شد . به خواب ديد که دو فريشته از آسمان فرود آمدند . يکي از ديگري پرسيد : امسال چند خلق آمده اند ؟
يکي گفت :ششصد هزار . گفت: حج چند کس قبول کردند ؟
گفت : از آن هيچکس قبول نکردند .
عبدالله گفت : چون اين بشنيدم اضطرابي در من پديد آمد . اين همه خلايق که از اطراف و اکناف جهان با چندين رنج و تعصب من کل فج عميق از راههاي دور آمده و بيابانها قطع کرده ، اين همه ضايع گردد؟
پس آن فريشته گفت : در دمشق کفشگري نام او علي بن موفق است او به حج نيامده است اما حج او را قبول است و همه را بدو بخشيد ، و اين جمله در کار او کردند .
چون اين بشنيد م از خواب درآمدم ، و گفتم : به دمشق بايد شد و آن شخص را زيارت بايد کرد . پس به دمشق شدم و خانه آن شخص را طلب کردم و آواز دادم . شخصي بيرون آمد . گفتم: نام تو چيست؟
گفت :علي بن موفق.
گفتم : مرا با تو سخني است .
گفت : بگوي .
گفتم : تو چه کار کني ؟
گتف : پاره دوزي مي کنم.
گفتم : آن واقعه با او . گفت : نام تو چيست ؟
گفتم : عبدالله مبارک .
نعره اي بزد و بيفتاد و از هوش شد . چون بهوش آمد گفتم : مرا از کار خود خبر ده .
گفت : سي سال بود تا مرا آرزوي حج بود و از پاره دوزي سيصد و پنجاه درم جمع کردم . امسال قصد حج کردم تا بروم . روزي سرپوشيده اي که در خانه است حامله بود ، مگر . از همسايه بوي طعامي مي آمد . مرا گفت : برو و پاره اي بيار از آن طعام . من رفتم . به در خانه همسايه . آن حال خبر دادم . همسايه گريستن گرفت و گفت : بدانکه سه شبانروز بود که اطفال من هيچ نخورده اند . امروز خري مرده ديدم . پاره اي از وي جدا کردم و طعام ساختم ، بر شما حلال نباشد ، چون اين بشنيدم آتش در جان من افتاد . آن سيصد و پنجاه درم برداشتم و بدو دادم . گفتم : نفقه اطفال کن که حج ما اين است .
عبدالله گفت : صدق الملک في الرويا و صدق اليک في الحکم و القضا .
نقل است که عبدالله مکاتب غلامي داشت . يکي عبدالله را گفت : اين غلام نباشي مي کند و سيم به تو مي دهد .
عبدالله غمگين شد . شبي بر عقب او مي رفت تا به گورستاني شد ، و سر گوري باز کرد ، و در آنجا محرابي بود . در نماز ايستاد . عبدالله از دور آن را مي ديد تا آهسته به نزديک غلام شد . غلام را ديد پلاسي پوشيده و غلي بر گردن نهاده و روي در خاک مي ماليد و زاري مي کرد . عبدالله چون آن بديد آهسته باز پس آمد و گريان شد و در گوشه اي بنشست و نماز بامداد بگزارد و گفت : الهي ! روز آمد و خداوند مجازي از من درم خواهد . مايه مفلسان تويي . بده از آنجا که تو داني .
در حال نوري از هوا پديد آمد و يک درم سيم بردست غلام نشست . عبدالله را طاقت نماند . برخاست و سر غلام را در کنار گرفت و مي بوسيد و مي گفت که هزار جان فداي چنين غلام باد . خواجه تو بوده اي نه من .
غلام چون آن حال بديد گفت : الهي ! چون پرده من دريده شد و راز من آشکارا گشت ، دردنيا مرا راحت نماند . به عزت خود که مرا فتنه نگرداني و جان من برداري .
هنوزش سر در کنار عبدالله بود که جان بداد . عبدالله اسباب تجهيز و تکفين او را راست کرد ، و او را با همان پلاس در همان گور دفن کرد . همان شب سيد عالم را به خواب ديد و ابراهيم خليل را ، عليها السلام ، که آمدند هر يکي بربراقي نشسته . گفتند : يا عبدالله چرا آن دوست ما را با پلاس دفن کردي ؟
نقل است که عبدالله روزي به کوکبه تمام از مجلس بيرون آمده بود و مي رفت . علوي بچه اي گفت : اي هندو زاده اين چه کار و بار است که تو را از دست برمي آيد که من که فرزند محمد رسول الله ام روزي چندين درفش مي زنم تا قوتي به دست آرم و تو با چندين کوکبه مي روي ؟
عبدالله گفت : از بهر آنکه من آن مي کنم که جد تو کرده است و فرموده است ، و تو آن نمي کني .
و نيز گويند که چنين گفت : آري اي سيدزاده ! تو را پدري بود و مرا پدري ، و پدر تو مصطفي بود صلي الله عليه و علي آله و سلم از وي علم ميراث ماند ، و پدر من از اهل دنيا بود . از وي دنيا ميراث ماند . من ميراث پدر تو گرفتم و به برکت آن عزيز شدم و تو ميراث پدر من گرفتي و بدان خوار شدي .
آن شب عبدالله پيغمبر را ، عليه السلام ، به خواب ديد . متغير شده گفت : يا رسول الله ! سبب تغير چيست ؟
گفت : آري ، نکته اي برفرزند ما مي نشاني .
عبدالله بيدار شد و عزم آن کرد که آن علوي زاده طلب کند ، و عذر او بخواهد . علوي بچه همان شب پيغمبر را بخواب ديد که گفت : اگر تو چنان بودتي که بايستي ، او تو را آن نتوانستي گفت .
علوي چون بيدار شد عزم خدمت عبدالله کرد که عذر خواهد . در راه به هم رسيدند و ماجرا در ميان نهادند و توبه کردند .
نقل است که سهل بن عبدالله مروزي همه روز به درس عبدالله مي آمد . روزي بيرون آمد و گفت : ديگر به درس تو نخواهم آمد که کنيزکان تو بر بام آمدند و مرا به خود خواندند و گفتند : سهل من ، سهل من ! چرا ايشان را ادب نکني ؟
عبدالله با اصحاب خود گفت : حاضر باشيد تا نماز بر سهل بکنيد .
در حال سهل وفات کرد . بر وي نماز کردند . پس گفتند : يا شيخ ! تو را چون معلوم شد ؟
گفت : آن حوران خلد بودند که او را مي خواندند و من هيچ کنيزک ندارم .
نقل است که از وي پرسيدند : از عجايب چه ديد ي؟ گفت : راهبي ديدم از مجاهده ضعيف شده ، و از خوف دوتا شده ، پرسيدم که راه به خداي چيست ؟ گفت : اگر او را بداني راه بدو هم بداني ، و گفت : من بت پرستم و مي ترسم آن را که وي را نمي شناسم وتو عاصي مي گردي رد آنکه او را مي شناسي . يعني معرفت خوف اقتضا کند و تو را خوف نمي بينم و کفر جهل اقتضا کند و خود را از خوف گداخته مي بينم . سخن او مرا بند شد و از بسيار ناکردني باز داشت .
نقل است که گفت : يکبار به غزا بودم ، در گوشه اي از بلاد روم . در آنجا خلقي بسيار ديدم جمع شده و يکي را بر عقابين کشيده و گفتند اگر يک ذره تقصير کني خصمت بت بزرگ بادا . سخت زن و گرم زن . و آن بيچاره در رنجي تمام بود و آه نمي کرد . پرسيدم که کاري بدين سختي مي خوري و آه نمي کني . سبب چيست ؟ گفت : جرمي عظيم سنگين از من در وجود آمده است و درملت ما سنتي است که تاکسي از هرچه هست پاک نشود ، نام بت مهين بر زبان نيارد . اکنون تو مسلمان مي نمايي . بدانکه من در ميان دو پله ترازو نام بت مهين برده ام . اين جزاي آن است .
عبدالله گفت : باري در ملت ما اين است که هر که او را بشناسد او را ياد نتواند کرد که من عرف الله کل لسانه .
نقل است که يکبار به غزا رفته بود . با کافري جنگ مي کد . وقت نماز درآمد ، از کافر مهلت خواست و نماز کرد . چون وقت نماز کافر درآمد ، مهلت خواست تا نماز کند . چون روي به بست آورد عبدالله گفت : اين ساعت بر وي ظفر يافتم .
با تيغ کشيده به سر او رفت تا او را بکشد . آوازي شنيد که : يا عبدالله ! اوفوبالعهد ان العهد کان مسوولا . از وفاي عهد خواهند پرسيد .
عبدالله بگريست . کافر سربرداشت . عبدالله را ديد با تيغي کشيده و گريان . گفت : تو را چه افتاد؟
عبدالله حال بگفت که از براي تو با من عتابي چنين رفت .
کافر نعره بزد . گفت : ناجوانمردي بود که در چنين خداي عاصي و طاغي بود که با دوست از براي دشمن عتاب کند .
درحال مسلمان شد و عزيزي گشت در راه دين .
نقل است که گفت : در مکه جواني ديدم صاحب جمال ، که قصد کرد در کعبه رود . ناگاه بيهوش شد و بيفتاد . پيش او رفتم . جوان شهادت آورد . گفتم : اي جوان ! تو را چه حال افتاد ؟ گفت من ترسا بودم . خواستم تا به تلبيس خود را در کعبه اندازم ، تا جمال کعبه را بينم . هاتفي آواز داد : تدلخ بيت الحبيب وفي قلبک معادات الحبيب . روا داري که در خانه دوست آيي و دل پر از دشمني دوست .
نقل است که زمستاني بود در بازار نيشابور سخت . در راه غلامي ديد پيراهن تنها که از سرما مي لرزيد . چرا با خواجه نگويي که از براي تو جبه اي سازد .
گفت : چه گويم ؟ او خود مي داند و مي بيند .
عبدالله را وقت خوش شد . نعره اي بزدو بيهوش بيفتاد . پس گفت : طريقت از اين غلام آموزيد .
نقل است که عبدالله را وقتي مصيبتي رسيد خلقي به تعزيت او رفتند .
گبري نيز برفت و با عبدالله گفت : خردمند آن بود که چون مصيبتي به وي رسد ، روز نخست آن کند که پس از سه روز خواهد کرد .
عبدالله گفت :اين سخن بنويسيد که حکمت است .
نقل است که از او پرسيدند : کدام خصلت در آدمي نافعتر ؟
گفت : عقلي وافر .
گفتند : اگر نبود ؟
گفت : حسن ادب .
گفتند : اگر نبود .
گفت : برادري مشفق که با او مشورتي کند .
گفتند : اگر نبود ؟
گفت : خاموشي دايم .
گفتند : اگر نبود ؟
گفت : مرگ در حال .
نقل است که گفت : هرکه راه ادب آسان گيرد خلل در سنتها پديد آيد و هرکه سنتها آسان گيرد او را از فرايض محروم گردانند ، و هرکه فرايض آسان گيرد از معرفتش محروم گردانند ، و هرکه از معرفت محروم بود داني که ، که بود .
و گفت : چون درويشان دنيا اين باشند منزلت درويشان حق چگونه باشد .
و گفت : دل دوستان حق هرگز ساکن نشود . يعني دايما طالب بود که هرکه بايستاد مقام خود پديد کرد .
و گفت : ما به اندکي ادب نيازمندتريم از بسياري علم .
و گفت : ادب اکنون مي طلبيم که مردمان اديب رفتند .
و گفت : مردمان سخن بسيار گفته اند در ادب ، و نزديک من ادب شناختن نفس است .
و گفت : سخاوت کردن از آنچه در دست مردمان است فاضلتر از بذل کردن از آنچه در دست توست .
و گفت : هرکه يک درم به خداوند باز دهد دوست تر دارم از آنکه صدهزار درم صدقه کند ، و هرکه پشيزي از حرام بگيرد متوکل نبود .
و گفت : توکل آن نيست که تو از نفس خويش توکل بيني . توکل آن است که خداي از تو توکل داند .
و گفت : کسب کردن مانع نبود از تفويض و توکل ، اگر اين هردو عادت نبود در کسب .
و گفت : اگر کسي با قوتي کسبي کند شايد تا اگر بيمار شود نفقه کند ، و اگر بميرد هم از مال وي کفن بودش .
و گفت : هيچ چيز نيست در آدمي که ذل کسب نکشيده است .
و گفت : مروت خرسندي به از مروت دادن .
و گفت : زهدايمني بود بر خداي يا دوستي درويشي .
و گفت : هرکه طعم بندگي کردن نچشيد او را هرگز ذوق نبود.
و گفت : کسي که او را عيال و فرزندان بود ايشان در صلح بدارد و به شب از خواب بيدار شود کودکان را برهنه بيند ، جامه بر ايشان افگند ، آن عمل او از غزو فاضلتر بود .
و گفت : هرکه قدر او به نزد خلق بزرگتر بود او خود رابايد که در نفس خويش حقيرتر بيند .
گفتند : داروي دل چيست ؟
گفت : از مردمان دور بودن .
و گفت : بر توانگران تکبر کردن و درويشان متواضع بودن از تواضع بود .
و گفت : تواضع آن بود که هرکه در دنيا بالاي توست بر وي تکبر کني و با آنکه فروتر است تواضع کني .
و گفت : رجاء اصلي آن است که از خوف پديد آيد ، و خوف اصلي آن است که از صدق اعمال پديد آيد و صدق اعمال از تصديق پديد آيد و هررجا که در مقدمه آن خوف نباشد زود بود که آنکس ايمن گردد و ساکن شود .
و گفت : آنچه خوف انگيزد تا در دل قرار گيرد دوام مراقبت بود در نهان وآشکارا .
نقل است که پيش او حديث غيبت مي رفت . گفت : اگر من غيبت کنم مادر وپدر خود را غيبت کنم که ايشان به احسان من اوليترند .
نقل است که روزي جواني بيامد و در پاي عبدالله افتاد و زار زار بگريست . و گفت گناهي کرده ام . از شرم نمي توانم گفت :
عبدالله گفت : بگوي تا چه کرده اي ؟
گفت :زنا کرده ام .
گفت : ترسيدم که مگر غيبت کرده اي .
و مردي گفت که او مرا وصيت کرد و گفت : خداي را نگاه دار .
گفتم : تفسير اين چيست ؟
گفت : هميشه چنان باش که گويي خداي را مي بيني .
نقل است که در حال حيات همه مال به درويشان داد . وقتي اورا مهماني آمدهرچه داشت خرج کرد و گفت : مهمانان فرستادگان خداي اند . زن با وي به خصومت بيرون آمد . گفت : زني که در اين معني با من خصومت کند نشايد .
کاوين وي بداد و طلاقش داد . خداوندتعالي چنان حکم کرد تا دختري مهترزاده به مجلس وي درآمد و سخن وي خوش آمدش . به خانه رفت . از پدر خواست که مرا به زني به وي ده . پدر پنجاه هزار دينار به دختر داد و دختري به زني به وي داد . به خواب نمودندش که زني را از بهر ما طلاق دادي . اينکه عوض تا بداني که کسي بر ما زيان نکند .
چون هنگام وفاتش نزديک رسيد ، همه مال خود را به درويشان داد . مريدي بربالين او بود . گفت: اي شيخ ! سه دخترک داري و ديه از دنيا فراز مي کني . ايشان را چيزي بگذار. تدبير چه کرده اي ؟
گفت : من حديث ايشان گفته ام و هو بتولي الصالحين . کارساز اهل صلاح اوست . کسي که سازنده کارش اوب ود به زا آنکه عبدالله مبارک بود .
پس در وقت مرگ چشمها باز کرد و مي خنديد و مي گفت : لمثل هذا فليعمل العاملون . سفيان ثوري را به خواب ديدند . گفتند : خداي با تو چه کرد ؟
گفت : رحمت کرد .
گفتند حال عبدالله مبارک چيست ؟
گفت : او از آن جمله است که روي دوبار به حضرت مي رود . رحمةالله عليه .
یا علی